![]() |
![]() |
|
| حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو ....... که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را |
|
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟ چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/06/05ساعت 0:23 توسط وحید |
|
|
ظاهر نقره گر اسپید است و نو دست و جامه می سیه گردد ازو
آتش ارچه سرخ روی است از شرر تو ز فعل او سیه کاری نگر برق اگر نوری نماید در نظر لیک هست از خاصیت دزد بصر «مولانا - مثنوی معنوی» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/02/12ساعت 18:15 توسط وحید |
|
|
با سلام و عرض شرمندگی به خاطر مدت بسیار زیادی که نتونستم آپ کنم. چند بار دوستان ازم خواستند آپ کنم ولی متاسفانه هر بار به دلیلی نشد... به هر حال امروز بعد از گذشت بیش از یه سال بازم اومدم خدمتتون بازم با مولانا... منتظر کمک تک تکتون هستم... گفت لیلی را خلیفه کان تویی کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟! از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت: خامش! چون تو مجنون نیستی هرکه بیدار است او در خوابتر هست بیداریش از خوابش بتر چون به حق بیدار نبود جان ما هست بیداری چو دربندان ما جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود وز خوف زوال نی صفا ماندش نی لطف و فر نی به سوی آسمان او راه سفر خفته آن باشد که او از هر خیال دارد اومید و کند با او مقال دیو را چون حور بیند او به خواب پس ز شهوت ریزد او با دیو آب چونکه تخم نسل او در شوره ریخت او به خویش آمد خیال از وی گریخت ضعف سر بیند از آن و تن پلید آه از آن نقش پدید ناپدید مرغ بر بالا پران و سایه اش می دود بر خاک پران مرغ وش ابلهی صیاد آن سایه شود می دود چندانکه بی مایه شود بی خبر کان عکس آن مرغ هواست بی خبر که اصل آن سایه کجاست تیر اندازد به سوی سایه او ترکشش خالی شود از جستجو ترکش عمرش تهی شد عمر رفت از دویدن در شکار سایه تفت سایه یزدان چو باشد دایه اش وارهاند از خیال و سایه اش سایه یزدان بود بنده خدا مرده این عالم و زنده خدا دامن او گیر زودتر بی گمان تا رهی در دامن آخر زمان « کیف مد الظل » نقش اولیاست کو دلیل نور خورشید خداست اندرین وادی مرو بی این دلیل « لا احب الآفلین » گو چون خلیل رو ز سایه آفتابی را بیاب دامن شه شمس تبریزی بتاب ره ندانی جانب این سور و عرس از ضیاءالحق حسام الدین بپرس ور حسد گیرد تو را در ره گلو در حسد ابلیس را باشد غلو کو ز آدم ننگ دارد از حسد با سعادت جنگ دارد از حسد عقبه ای زین صعب تر در راه نیست ای خنک آن کش حسد همراه نیست این جسد خانه حسد آمد بدان کز حسد آلوده باشد خاندان گر جسد خانه حسد باشد و لیک آن جسد را پاک کرد الله نیک « طهرا بیتی » بیان پاکی است گنج نور است ار طلسمش خاکی است چون کنی بر بی جسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهی ها رسد خاک شو مردان حق را زیر پا خاک بر سر کن حسد را همچو ما «مثنوی معنوی - دفتر اول» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/29ساعت 16:37 توسط وحید |
|
|
حذف شد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/29ساعت 14:28 توسط وحید |
|
|
امروز ۲۸ دی ماه سال ۱۳۶۵... اینجا سنندجه...
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/27ساعت 23:16 توسط وحید |
|
|
دوستان ما تو این وبلاگ از روز اول تشکیل قرار بوده که رازای هستیو بررسی کنیم. خوب به نظر من یکی از بزرگترین رازا خداس. نظر شما چیه؟ خدا هست؟ و اگه هست چه جوریه؟ چند تاس؟ یا اینطوری می پرسم که اصلآ عدد و شماره براش معنا داره یا نه؟ رابطه اش با جهان چه جوریه؟ حالا اگه نظرتون اینه که خدا وجود نداره اونوقت چی؟ اونوقت تعریف دقیق جهان هستی و نحوه پیدایشش چیه؟ خوب مطرح کردن این سوالا آسونه ولی جواب دادن بهشون خیلی مشکله.
من خودم نمیخام فعلا هیچ نظری بدم و دوست دارم که شما نظر بدین من استفاده کنم. واسه نظر دادنم هم می تونین این جا نظر بدین و هم می تونین از نظرسنجی وبلاگ در این زمینه (ستون سمت راست) استفاده کنین. منتظر این نظرای قشنگتون هستم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/09/25ساعت 0:14 توسط وحید |
|
|
لطفاْ روی ادامه مطلب کلیک نمایید.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/09/16ساعت 0:14 توسط وحید |
|
|
هر یک چندی یکی درآید که منم با نعمت و با سیم و زر آید که منم چون کارک او نظام گیرد روزی ناگاه اجل ز کمین برآید که منم ***** بر مفرش خاک خفتگان می بینم در زیر زمین نهفتگان می بینم چندان که به صحرای عدم می نگرم نا آمدگان و رفتگان می بینم ***** یک چند به کودکی به استاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه شد از خاک برآمدیم و در خاک شدیم ***** بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد وز خوردن آدمی زمین سیر نشد مغرور بر آنی که نخورده است تو را؟ تعجیل مکن ... هم بخورد... دیر نشد (خیام- رباعیات)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/12ساعت 22:6 توسط وحید |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/09/06ساعت 22:10 توسط وحید |
|
|
حذف شد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/11ساعت 15:13 توسط وحید |
|
|
سلام دوستان.
امروز میخام ازتون یه سوال بپرسم که اگه وقت داشتین بهش جواب بدین ممنون میشم. سوال اینه: جان چیه ؟ به عبارت دیگه تفاوت موجودات زنده با موجودات غیر زنده در چیه؟ و این موجودات چه چیز اضافه ای دارن که قادرن حرکت - تنفس - تغذیه و ... بکنن؟ یعنی سوال اینه که اون جانی که ما معتقدیم در بدن موجودات زنده هست چیه ماده است؟ انرژیه؟ از نوع معناس؟ و در کل چیه و چه جوریه؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/08/08ساعت 11:25 توسط وحید |
|
|
هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری؟ یعنی که نمودند در آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری سلام دوستان عزیز و از اینکه به من سرزدین ازتون تشکر می کنم. همچنین از اون دسته از بزرگواران که زحمت کشیدن نظر دادن چه موافق و چه مخالف ممنونم. امیدوارم که توی تمامی مراحل زندگی موفق و موید باشین. دوستان شعر زیر از مجذوب علیشاه است که امیدوارم نظر شما عزیزانو به خودش جلب کنه. در ضمن این بارم مثل همیشه منتظر نظرات قشنگ شما عزیزان هستم.
یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نی ای شمع مزار خویش شد نی به آتش گفت کاین آشوب چیست؟ مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟ گفت آتش بی سبب نفروختم دعوی بی معنی ات را سوختم زانکه می گفتی نی ام با صد نمود همچنان در بند خود بودی که بود مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است (مجذوب علیشاه)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/08/04ساعت 16:21 توسط وحید |
|
|
تا آب شدم سراب دیدم خود را دریا گشتم حباب دیدم خود را آگاه شدم غفلت خود را دیدم بیدار شدم به خواب دیدم خود را
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/07/26ساعت 13:0 توسط وحید |
|
|
دوستان عزیز همونطور که حتما می دونین دیروز شنبه هشتم مهر ماه سالگرد تولد مولانا و روز بزرگداشت اون بزرگوار بود. واسه خاطر همین من نی نامه رو که به نظر خودم به یاد موندنی ترین شعر مولاناس واسه این پست انتخاب کردم. امیدوارم که به حرف دل این انسان بزرگ و تیزبین گوش بدیم. بشنو از نی(۱) چون حکایت می کند از جداییها شکایت می کند کز نیستان(۲) تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن(۳) نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه(۴) از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق(۵) هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن زجان و جان زتن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتش است این بانگ نای ونیست باد(۶) هرکه این آتش ندارد نیست باد(۷) آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حریف(۸) هرکه از یاری برید پرده هایش(۹) پرده های(۱۰) ما درید(۱۱) همچو نی زهری و تریاقی(۱۲) که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید محرم این هوش جز بیهوش(۱۳) نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بی گاه شد(۱۴) روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست(۱۵) تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست هرکه جز ماهی(۱۶) ز آبش سیر شد هرکه بی روزی است روزش دیر شد درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر؟ گر بریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علتهای ما ای دوای نخوت(۱۷) و ناموس(۱۸) ما ای تو افلاطون و جالینوس(۱۹) ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد(۲۰) با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی هرکه او از هم زبانی شد جدا بی زبان شد گرچه دارد صد نوا چونکه گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت جمله معشوق است و عاشق پرده ای زنده معشوق است و عاشق مرده ای چون نباشد عشق را پروای او او چه مرغی ماند بی پر وای او...
(درآمد مثنوی معنوی (نی نامه)-مولانا) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱-نماد روحی (انسانی) که موقتآ از اصل خویش جدا شده ولی همیشه میل بازگشت داره. ۲-نماد جایگاه اصلی و حقیقی روح (انسان) ۳- مرد و زن:همه ۴- شرحه شرحه: پاره پاره و ریش ریش- در نهایت غمناکی ۵-درد اشتیاق: درد علاقه نی به بازگشت به نیستان ۶- نیست باد: در این مصراع یعنی باد نیست (نمی باشد) ۷- نیست باد: در این مصراع یعنی نابود باد ۸- همکار - دوست- همصدا ۹-پرده هایش: پرده های نی - پرده های موسیقی نی ۱۰-رازها و اسرار ۱۱- پرده دریدن: فاش کردن اسرار ۱۲- پادزهر ۱۳- مست- فاقد ادراک- رهاشده از عقل مادی (اشاره به عرفان) ۱۴-زندگی تلف شد ۱۵- یعنی مهم نیست (به قول عامیانه بی خیال) ۱۶- ماهی: نماد عاشق - هرکه جز ماهی : یعنی هرکس بهره ای از عشق نداشته باشه ۱۷-تکبر و غرور ۱۸- شهرت و اعتبار- جاه و مقام ۱۹- افلاطون: فیلسوف یونانی(۳۴۷- ۴۲۹ ق.م) و جالینوس: پزشک یونانی (۲۱۰ - ۱۳۱ م) ۲۰- اشاره به داستان موسی پیامبر و بلند شدن کوه طور
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/07/09ساعت 17:45 توسط وحید |
|
|
خیلی از دوستای عزیزم با ایمیل و آف بارها ازم خاستن که یه پست عاشقانه هم بذارم تا وبلاگ از این حالت خشکی دربیاد. خوب منم هرچی فکر می کردم می دیدم که عشق هرچند ممکنه واسه خیلی هامون چیز محسوس و قابل درکی باشه ولی با مطالب این وبلاگ همچین سنخیت نداره. خلاصه ازونا اصرار و از من اصرار ... بالاخره اونا بردن و من باختم! قانع شدم که یه پست متفاوتم بذارم اینبار از نوع عاشقانه اش.
حالا خوب نمیدونستم چی بذارم که هم حق مطلبو ادا کنه و هم باورپذیر باشه. خوب واقعیت اینه که الان بیشترین درصد وبلاگها رو وبلاگهای عاشقانه تشکیل میدن و فکر کنم مطلب در این زمینه کم نباشه اما اینا اکثرآ اون چیزی نبودن که من میخاستم و من همچنان به دنبال یه مطلب خوب می گشتم تا اینکه نمی دونم چی شد به طور کاملآ اتفاقی پارچه شعر زیر از سعدی یادم اومد. فکر کنم معنای عشق واقعی رو دیگه بهتر از این نمیشه ادا کرد. شیخ اجل فاروق بین عشق و غیر عشق شده:
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی خبران اند آن را که خبر شد خبری باز نیامد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/28ساعت 19:24 توسط وحید |
|
|
مطلبی از یه دوست گرامی تو نور درون دیدم که بی ارتباط با پست قبلی و شعر مولانا به نظر نمیرسه.
به نظرم جالب اومد که اینجا بیارمش:
تو، انسانی نیستی که طعم معنویت را می چشد تو عین معنویتی که طعم انسان بودن را می چشد. (وین دایر) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/13ساعت 10:30 توسط وحید |
|
|
رنه دکارت میگه:
" هرگز در برابر پرسشی عاجز و درمانده نشدم به جز در مقابل کسی که پرسید تو کیستی؟ " بله دوستان به همین سادگی. تو کیستی؟ سوال کردنش که خیلی سادس. ولی جواب دادنش چی؟ خداوکیلی تا حالا بهش فکر کردیم؟ من که اعتراف می کنم هر وقت خاستم بهش فکر کنم مخ ناچیزم کم آورده.. احساس کردم من که نمیدونم خودم کیم چیم حالا میخام جهانو هم بشناسم! این دیگه خیلی مسخرس... با هم میریم سراغ مولانا تا ببینیم اونکه عمری ریششو تو این راه سفید کرده نه تو آسیاب اون چی میگه روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟ مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بودست مراد وی از این ساختنم جان که از عالم علوی است یقین می دانم رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم ای خوش آنروز که پرواز کنم تا در دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم کیست در گوش که او می شنود آوازم؟ یا کدامین که سخن می نهد اندر دهنم؟ (منسوب به مولانا)
حالا نظر شما چیه؟ شما هم مثل مولانا خودتون رو از جنس معنا و غیر مادی شناختین که موقتآ توی زندان و قفسی به نام جسم گرفتار شدین؟ یا نه نظر دیگه ای دارین؟ خوشحال میشم اگه منم در جریان بذارین..... با تشکر.................... وحید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/06/09ساعت 11:28 توسط وحید |
|
|
هر روز چندین اطلاعیه رو در و دیوار... هر روز چندین خبر از سقوط هواپیما... تصادف اتومبیل و غیره از رسانه های جمعی... اما انگار نسل بشر هنوز بد جوری خوابه. خوابی به درازای یه عمر شصت هفتاد ساله... انگار اصلآ نمیدونه... ولی نه اون میدونه که همچین اتفاقی خواهد افتاد اما انگار به خیال خام خودش وقوع اونو در آینده تصور می کنه. تو ای وحید محمدی باید بدونی که دیریا زود رفتنی هستی پس تو فکر این نباش که کاری کنی که نری بلکه خوب فکر کن ببین کجا خواهی رفت و فلسفه و ماهیت این مرگ چیه؟ آیا نیست و نابود می شی؟ اگه پاسخ مثبته نیست و نابود شدن یعنی چی چه اتفاقی میافته که تو که تا حالا بودی از این به بعد دیگه نیستی؟ هان؟ جوابی نداری بدی نه؟ و اگه جواب منفیه و مرگ پایان کار نیست اونوقت بعدش چی؟ به قول دکتر علی شریعتی "نمی دانم پس ازمرگم چه خواهد شد ".
با سلام به دوستان عزیز امروز میخایم راجع به مرگ صحبت کنیم موضوعی که شاید واسه خیلیاخوشایند نباشه. ولی خوب بدونیم که شایدم اونقدرا که فکرشو می کنیم قضیه ترسناکی نباشه شاید شیرینیشو در همون لحظات احساس کنیم و شاید.... اینجا یه بار دیگه به مولوی و تفکراتش پناه میاریم شاید اون بتونه راهنمای خوبی باشه: از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان سر زدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی زمردن کم شدم؟ حمله دیگر بمیرم از بشر تا برآرم از ملائک بال و پر وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه بار دیگر از ملک قربان شوم آنچه در وهم ناید آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم ک"انا الیه راجعون" (مولانا - مثنوی معنوی) توضیحات: جماد: در اینجا به معنی دانه ای در دل زمین ........................ نامی و نما: گیاه کل شیء هالک الا وجهه: همه چیز مردنی است به جز روی او (قرآن) ارغنون: نوعی ساز قدیمی و در اینجا به معنی سروش غیبی ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ منتظر نظرات ارزنده شما دوستان گرامی هستم. با تشکر... وحید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/07ساعت 16:47 توسط وحید |
|
|
دوستان اگه موافق باشین بی مقدمه بریم سراغ اشعار خیام و مولانا که حالت پرسش و پاسخ
داره و بیشتر به این سوال و جواب فکر کنیم. چون این شعرا از لحاظ بار معنایی فوق العاده غنی هستن. پس گوش می کنیم: آورد به اضطرابم اول به وجود جز حیرتم از حیات چیزی نفزود رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود زین آمدن و بودن و رفتن مقصود ------------------ ز آوردن من نبود گردون را سود وز بردن من جاه و جلالش نفزود وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاوردن و بردن من از بهر چه بود؟ (خیام - رباعیات)
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد جنازه ام چو بینی مگو فراق فراق! مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد فرو شدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چه زیان باشد ترا غروب نماید ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد کدام دانه در زمین فرو رفت که نرست؟ چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟ (مولانا - غزلیات شمس)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/06/07ساعت 11:1 توسط وحید |
|
|
به راستی از کجا آغاز شده این وادی وحشت و به کجا ختم می شه؟ تا حالا بهش فکر کردین؟
آیا نظریه ها ی علمی موجود و داستانهای مذهبی که در این مورد وجود داره رو به دقت مطالعه کردین؟ خوب نظرات مختلفی وجود داره که هیچ کدوم خالی از لطف نیستن ولی خوب اینا همه فقط حدسهایی هستن که بشر تا حالا زده و هیچکدوم اثبات شده نیستند. حتی نظریه انفجار بزرگ ( بیگ بنگ ) که همونطور که خودتون می دونین مشهورترین نظریه علمی درباره آغاز هستیه هم هنوز فقط در حد یه نظریه اس ونه چیز دیگه. با این حساب حیرانی انسان همجنان ادامه داره.... حکیم عمر خیام نیشابوری به شدت در این
مورد دچار شگفتی و نوعی ترس شده تا جایی که میگه:
در دایره ای کامدن و رفتن ماست آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی درین معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست (حکیم عمر خیام - رباعیات)
اگه به واژه دایره کاملآ توجه کنیم متوجه میشیم که خیام زمان آغاز و پایان رو برای هستی کاملآ
مبهم و نامشخص دریافته همونطور که نقطه شروع و نقطه پایانی نمیشه برای یه دایره رسم شده
تصور کرد.
ضمن اینکه خیام با یه زیرکی خاص علاوه بر مساله زمان مساله مکان رو هم از جلوی چشامون
گذرونده. ( مصراع آخر)
در پاسخ به این سوالها مولانا خواسته به یه نوعی بگه اصلآ قرار نیس ما این چیزا رو درک کنیم و اگرم
بخایم نمیتونیم:
پشه کی داند که این باغ از کی است در بهاران زاد و مرگش در دی است
کرم کاندر چوب زاید سست حال کی بداند چوب را وقت نهال ( مولانا - مثنوی معنوی)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/06ساعت 18:20 توسط وحید |
|
|
هر ذات که در تصرف دوران است اندر طلب نور یقین حیران است هر ذره که در سطح هوا گردان است سرگشته این وادی بی پایان است --------------- بنشین که اگر بسی گذر خواهی کرد هم بر سر خویش خاک برخواهی کرد چندان که در این پرده سفر خواهی کرد حیرانی خویش بیشتر خواهی کرد --------------- چندان که نگاه می کنم حیرانی است سرگشتگی و بی سر و بی سامانی است در بادیه ای که دانشش نادانی است گردون را بین که جمله سرگردانی است -------------- بر بوی یقین در این بیابان رفتیم وز عالم تن به عالم جان رفتیم عمری شب و روز در تفکر بودیم سرگشته درآمدیم و حیران رفتیم ( عطار - مختارنامه )
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/06ساعت 13:9 توسط وحید |
|
|
این وبلاگ به موضوعی اختصاص داره که برخلاف اسم سادش همچین خیلی ساده و راحتم نیس. شاید بشه گفت اصلی ترین و مبهم ترین موضوع بحث آدما از دیرباز تا حالا همین بوده. آیا بررسی اسرار و رموز جهان به همین سادگیه؟ مسلمآ نه. چه عرفا ادبا حکما فلاسفه و اولیایی که قدم تو این راه گذاشتن ولی آخرشم یا به قول خودشون فنا شدن یا دیوونه و یا اینکه دست از پا درازتر برگشتن و گفتن " الله اعلم " و به قول یارو گفتنی بی خیالش بابا اصلآ به ما چه. پس راه بسیار دور و دراز و صعب العبوری رو در پیش رو داریم. ولی آیا مشکل بودن راه میتونه مانع از انجام وظیفه بشه؟ خوب هرکسی یه نظری داره ولی به نظر شخصی خود من تشخیص مسایل طبیعی و ماوراءالطبیعه برای انسان دو جنبه داره: الف- جنبه حق: به این معنا که انسان حق داره بره دنبال همچین مسایلی و اگه کسی همچین کاری کرد نباید کارشو مذموم دونست چون اون رفته دنبال حق خودش. آیا وقتی شما به یه مهمونی می رین و وارد خونه طرف می شین حق ندارین بدونین خونه کجاس صاحبش کیه چه نسبتی با شما داره و اصلآ چرا شما به اونجا دعوت شدین و.... خوب حالا چه مهمونی بزرگتر و مجللتر از این هستی و این کیهان؟ ما هم حق داریم که تا اونجایی که بخواهیم نادونسته ها رو تبدیل به دونسته بکنیم ب- جنبه وظیفه: یعنی اینکه کشف اسرار و رموز و مجهولات جهان اعم از فیزیکی و متافیزیکی تنها حق انسان نیس بلکه وظیفه شم هست اگه انسان فقط حق داشت که با این مسایل آشنا شه خوب می تونست از حق خودش بگذره و بگه بابا اصلآ عطای این حقو به لقاش بخشیدم و ولش کن بابا بی خیالش ما همچی حقی نخواستیم. اما به نظر من این فقط جنبه حق نیس بلکه پای وظیفه هم در میونه. و دیگه وظیفه رو نمیشه پشت گوش انداخت و ازش صرفنظر کرد. حق اگه ازش بگذری سوال و جوابی بعدش نیس که چرا همچین کاری کردی ولی وظیفه رو اگه انجام ندی آیا بازخواست نمیشی؟ پس اگه این فرضیات رو درست بدونیم بر هر انسان علقل و بالغی اعم از زن و مرد پیر و جوون با ملیت ایرانی یا اسراییلی با نژاد عرب و عجم و.... واجب و لازمه که بره دنبال این مسایل و تا جایی که میتونه انجام وظیفه کنه. گر مرد رهی میان خون باید رفت از پای فتاده سرنگون باید رفت تو پای به راه در نه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت (عطار) تا حالا فکر می کنم واسه معرفی بد نباشه ولی خوب من که خودم به تنهایی مسلمآ هیچ کاری نمیتونم بکنم و اصولآ هدفم از تشکیل این وبلاگ این بود که از نظرات شما استفاده کنم. خودم هم سعی میکنم در طی روزای آینده یه سری مطالب جمع آوری کنم ولی اینا دلیل نمیشه که شما منو از نظرات ارزنده خودتون بی نصیب کنین پس ازتون تقاضای یاری دارم. با تشکر فراوان... وحید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/06/06ساعت 10:30 توسط وحید |
|
|
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود... ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است لسان الغیب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/06/04ساعت 18:55 توسط وحید |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با سلام و نهایت تشکر از شما دوست عزیز که به رمز هستی افتخار دیدار دادید.
امیدوارم با ارایه نظرات پیشنهادات و انتقادات خود اینجانب را خوشحال نموده و در جهت ارتقای کیفیت مطالب وبلاگ یاری فرمایید. همچنین می توانید در نظرسنجی وبلاگ مشارکت نمایید. پیشاپیش از محبت شما ممنونم. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|